معرفی رمان آچمز از عادله حسینی

رمان آچمز عادله حسینی

معرفی رمان آچمز از عادله حسینی

معرفی رمان آچمز عادله حسینی

رمان *آچمز سومین اثرِ نویسنده‌ی خوش‌قلم، بانو عادله حسینی‌ست که در ژانر عاشقانه_انتقامی‌ و در ۹۰۰ صفحه به‌چاپ رسیده‌است. این رمان داستان مرد جوانی به‌نام امیر است که پس از قتل پدرش در صدد گرفتن انتقام از قاتل او به کشور باز‌می‌گردد و در مواجهه با دختر قاتل دچار مشکلات و اتفاقاتی می‌شود که خواندنش خالی از لطف نیست. آچمز پس از برگزاری جشن رونمایی، به‌زودی توسط نشر شقایق وارد بازار خواهد شد. این رمان از قلمی شیوا، با داستانی جذاب برخوردار بوده، و خواننده را دعوت می‌کند که تا انتهای آن کتاب را زمین نگذارد و قدم‌به‌قدم داستان را پیش‌برده و صفحات را ورق بزند.
پیشنهاد می‌کنیم برای روزهای گرم تابستان، این رمان را نیز در لیست کتاب‌های در دست مطالعه‌ی خود قرار دهید.

در آچمز می‌خوانید:
فضای سنتی رستوران با وجود حوض شش ضلعی وسط سالن، گلدان‌های شمعدانی دورش و لباس‌های فرم پرسنل، این سؤال را در ذهن دلارام زنده می‌کند که چرا اینجا؟ شاید اگر همراه این مرد نشده بود، هرگز این تصور را پیدا نمی‌کرد که این مرد با لباس‌های مارکش روی تخت چوبی مزین به قالیچه‌های قرمزرنگ، چهار زانو بنشیند و خیلی راحت درمورد دیزی‌های خاص این رستوران صحبت کند.
دلارام منو را به سمت او می‌گیرد و کوتاه می‌گوید:
-جوجه کباب.
-دیگه؟
-همین کافیه!
امیر سفارش دلارام را به‌علاوه‌ی چند نوع دسر برای پسر جوانی که کنار تخت ایستاده تکرار می‌کند و برای خودش هم چلوکباب سلطانی سفارش می‌دهد.
دلارام خیلی راحت، ذهنیت چند دقیقه‌ی پیشش را به زبان می‌آورد:
-فکر نمی‌کردم اهل این سبک جاها باشید
امیر دقیق نگاهش می‌کند:
-فکر می‌کردی اهل چه جاهایی باشم؟
دلارام شانه بالا می‌اندازد و نگاهش را با لذت به اطراف می‌دهد:
-نمی‌دونم. هر جایی غیر از اینجا.
-اون‌وقت دلیلت برای این طرز فکر؟
-خب این محیط‌ها معمولاً مخصوص آدم‌هایی‌یه که خیلی اهل دلن. نمی‌دونم چه‌جوری بگم. اوم…آدم‌هایی که خیلی…
برای گفتن ادامه‌ی جمله‌اش دست‌هایش را به کمک می‌طلبد. در کنار صورتش می‌چرخاند و بی‌آنکه نگاهش را از اطراف بردارد می‌گوید:
-سختش نکنیم. هر آدمی غیر از شما..

*آچمز به معنای وضعیتی در بازی شطرنج است که در آن یکی از مهره‌ها که «مهرهٔ آچمز» نامیده می‌شود مجبور است برای دفاع از یک مهره یا خانهٔ ارزشمند در جای خود میخکوب شود. آچمز کردن تاکتیکی مؤثر برای ایجاد محدودیت در توانایی جابه‌جایی سوارهای حریف است.

دختر پرتقالی یاستین گاردر

دختر پرتقالی یاستین گاردر

دختر پرتقالی یاستین گاردر

رمان دختر پرتقالی نوشته‌ی یوستاین گاردر، نویسنده‌ی مشهور نروژی

این داستان نیز مانند سایر آثار گاردر تقریباً دو نوع داستان را در دل خود دارد که در آخر می‌توانند مکمل هم گردند و این از برجسته‌ترین ویژگی‌های داستان‌های گاردر است. داستان‌هایی نظیر دنیای سوفی، مرد داستان‌فروش و… دختر پرتقالی، گفت‌وگوی فلسفی و شاعرانه میان پدر و پسری‌است که در دو زمان مختلف زیسته‌اند. پدر ماجرای آشنایی با دختری را به شیوه‌ای جذاب برای پسرش بازگو ساخته و پسر با خواندن یادداشت‌های پدر دید جدیدی نسبت به زندگی پیدا می‌کند. از لحاظ موضوعی اصل داستان بر محور چند سوال و داستان عاطفی و عشقی می‌گذرد.دختر پرتقالی از قبیل عشق‌های تکراری و نرسیدن‌های لیلی و مجنون نیست، بلکه عشق انسان‌هایی را بیان می‌دارد که زندگی کاملاً معمولی و البته کمی پرتقالی دارند.

بخشی از کتاب:

پدرم یازده سال پیش از دنیا رفت. در آن‌زمان من چهار سال بیشتر نداشتم و در خواب هم نمی‌دیدم که روزی بتوانم دوباره با او ارتباط برقرار کنم؛ اما حالا قرار است هر دو باهم کتابی بنویسیم. این‌ها اولین سطرهای این کتابند که من به تنهایی به روی کاغذ می‌آورم اما به‌زودی پدرم نیز مرا همراهی می‌کند.

زیرا او حرف‌های بیش‌تری برای گفتن دارد. نمی‌دانم که در دنیای واقعیات چقدر پدرم را به‌خاطر می‌آورم؛ احتمالاً فقط فکر می‌کنم که او را به‌خاطر می‌آورم چراکه در بیشتر مواقع عکس‌هایش را تماشا می‌کنم؛ اما فقط از واقعی‌بودن یک خاطره اطمینان کامل دارم و آن‌هم زمانی اتفاق افتاد که من و پدرم در تراس نشسته بودیم و ستاره‌ها را تماشا می‌کردیم…

خلاصه‌ای از داستان:

“جرج” پانزده ساله که پدرش را در چهار سالگی از دست داده است، ۱۱ سال پس از مرگ او، به نوشته‌ای دست پیدا می‌کند که پدرش قبل از مرگ خطاب به او نوشته است. در این نوشته پدر از عشقش به دختری می‌گوید که در برخورد اول کاپشنی نارنجی رنگ به تن دارد و پاکتی پرتقال در بغل …

خانه‌ی ساحلی پاتریشیا اسپینال

خانه‌ی ساحلی پاتریشیا اسپینال

خانه‌ی ساحلی پاتریشیا اسپینال

نام داستان: خانه‌ی ساحلی
نویسنده: پاتریشیا اسپینال
مترجم: ماندانا قدیانی
ژانر: عاشقانه، معمایی
منتشر شده در برنامه رمانسرا

زوج جوانی به نام کارل و لیندا اندرسون برای گذراندن تعطیلات آخر هفته‌شان خانه‌ای کنار دریا می‌خرند؛ ولی یک آخر هفته لیندا به خانه نمی‌رسد و کارل برایش نگرانی می‌شود. چه اتفاقی برای لیندا افتاده؟ چه کسی راننده‌ی تاکسی است که دنبال کارل می‌آید؟ و مردم روستا واقعاً چقدر می‌دانند؟

درخانه‌ی ساحلی پاتریشیا اسپینال می‌خوانید:

موقع ناهار بود و من حدود نیم ساعت داخل بار جولی سیلور در غرب لندن بودم. در آن زمان مردی را دیدم که تنها در گوشه‌ای نشسته بود، هرچند اسمش را نمی‌دانستم ولی مطمئن بودم که او را می‌شناختم.

موی خاکستری رنگی داشت و از میان پنجره به رودخانه‌ی تایمز نگاه می‌کرد. معمولاً موقع ناهار به بار نمی‌روم ولی تولد یکی از همکارانم بود و ما چهار نفر هم بودیم. از آن‌ها پرسیدم آیا مردی را که در گوشه‌ای نشسته می‌شناسند یا نه. آن‌طرف را نگاه کردند ولی هیچ‌کدام او را نشناختند. نمی‌دانم چرا نگاهم را فقط به او دوخته بودم تا سعی کنم به یاد آورمش.

بالاخره وقتی همگی در حال برگشت به محل کارمان بودیم، مرد برگشت و مستقیم به من نگاه کرد. خودم فهمیدم که مرا می‌شناسد چون بهم لبخند زد. چه کسی بود؟ بعد یادم آمد همان کسی بود که با او پنج سال پیش در دانشگاه بودیم.

نتوانستم فوراً اسمش را به‌یاد آورم ولی انگار قدری مسن شده بود. وقتی داشت از صندلی‌لش بلند می‌شد به طرفش رفتم.
گفتم:
_کارل! خوشحالم می‌بینمت. تو اینجا چه‌کار می‌کنی؟
دستم را دراز کردم.
_جان، غافلگیرم کردی! چه عجب بعد از این‌همه مدت!
با من دست داد و بعد هر دو دستش را در دستانم گذاشت.

_من هم از دیدنت خوشحالم. تو اولین کسی هستی که بعد از دوران دانشگاه می‌بینم. دوران خوبی بود، مگه نه؟

معلوم بود که کارل از دیدن من خوشحال شده بود ولی در اول مطمئن نبود چی به من بگوید. خیلی فرق کرده بود و دیگر آن جوان دانشجوی شاد و سرحالی…

معرفی رمان شیدای من مریم محمدی

معرفی رمان شیدای من مریم محمدی

معرفی رمان شیدای من مریم محمدی
📗 رمان: شیدای من
🖋 به‌قلم: مریم محمدی
🎭 ژانر: عاشقانه، اجتماعی

مقدمه:
عاشقانه زیستن هم عالمی دارد…
شیدا شدن و شیدایی کردن زیباست اما مگر رازهای مگو می‌گذارند؟! رازهایی که هر روز و هر شب، یادآور گذشته‌های تلخ هستند….

و اما شیدای داستان…

دختری که زندگی آرامی دارد اما مردی او را به سمت خود و اسرارش می‌کشاند و شیدا را در زندگی عجیبش غرق می‌کند. زندگی‌ای که بی‌ربط به شیدا نیست. دست روزگار این دو نفر را کنار هم قرار می‌دهد تا تکه تکه‌ی این پازل چندین ساله، کنار هم چیده شود.

شیدا ناخواسته وارد بازی زندگی مرد می‌شود. بازی مبهم و گنگی که در آخر یک سر آن عشق و سر دیگرش تنفر و انتقام است…
کدام قوی‌تر است؟ شیدا به ندای قلبش گوش می‌دهد یا حس تنفر باعث انتقام جویی‌اش می‌شود؟
به راستی که این پازل عجیب چیست و به کجا می رسد!

بخشی از رمان شیدای من:

مرواریدهای سرد، صورتم را قاب گرفته و ابروانم را خیس می‌کنند. آرام آرام قدم برمی‌دارم و هیچ دوست ندارم این راه به پایان برسد.
پیاده‌روی هم حسن‌های خود را دارد!
چشم می‌بندم و با آرامش به صدای عشق گوش می‌سپارم. زیر لب زمزمه می‌کنم:
_همه می‌گن بارون؛ اما من می‌گم عشق‌بازی آسمون!

بوی نم خاک و صدای چک‌چک قطرات عشق و جیک‌جیک پرندگان مهاجر، منحنی لبخندم را عمیق‌تر می‌کند، اما صدای گوش‌خراش بوق‌ ماشین حس خوبم را برهم می‌زند.
چشم باز می‌کنم، اما… چشم باز کردن همان، و ریخته‌شدن آب‌وگل روی لباس‌هایم همان…
ابرو در هم می‌کشم و به ماشینی که با سرعت وارد کوچه می‌شود، نگاهی غضبناک می‌اندازم.

به سرتاپایم نگاه می‌کنم و نچ‌نچ گویان سر تکان می‌دهم.
گوشی، درون دستم می‌لرزید. با بی‌حوصلگی نگاهش می‌کنم…
باز هم حسام و حرف‌هایی که سروته ندارد. پیامش را باز می‌کنم.
“سلام شیدا، خوبی؟ من امشب میام تهران، خواستم بگم فردا با امین‌خان و خاله بیاین خونه‌مون، خوشحالمون می‌کنین.”
بدون تردید، مشغول تایپ کردن می‌شوم.

“سلام خوبم ممنون. ببخشید من یه‌کم کار دارم! ان‌شاءالله یه وقت دیگه مزاحم می‌شیم. به خاله و ناصرخان سلام برسون؛ فعلا…”

گوشی‌ام را خاموش می‌کنم و راه می‌افتم. نمی‌دانم چرا، اما رنگِ نگاه و لحن صدایش دیگر برایم صمیمی نیست. حرفی نمی‌زند و فقط ناز می‌کشد و بس. نمی‌دانم چه در سینه دارد این پسرک بورِ چشم‌رنگی که از من مخفی می‌کند!
سرما در جای‌جای بدنم رخنه می‌کند و باد بی‌رحمانه بر لباس‌های نمناکم می‌وزد و تنم را می‌لرزاند.

بازو در آغوش می‌کشم و پا تند می‌کنم و خود را به خانه می‌رسانم، خانه‌ی روبه‌رویی توجهم را به خود جلب می‌کند. خانه‌ای که بیش از ۲۲ سال است که عاری از ساکنینش خاک می‌خورد‌، حالا درش باز و چراغش‌های داخلش روشن است.
سر تکان می‌دهم و سعی می‌کنم مانع حس کنجکاوی‌ای که در جانم ریشه می‌دوند و رشد می‌کند شوم؛ اما مگر می‌شود!
دل کار خود را می‌کند، عقل خاموش می‌شود و من جلو می‌روم. جلو… جلو… جلوتر…

گردن می‌کشم و چشم تیز می‌کنم، با کنجکاوی نگاه می‌کنم.
با دیدن همان ماشین در داخل حیاط خانه، ابرو در هم می‌کشم و کمی پیش می‌روم. تاریکی مانع دیدم می‌شود و اعصابم را خط‌خطی می‌کند.
_ای‌ بابا! چرا چیزی معلوم نیست؛ اصلا نمی‌تونم چیزی ببینم!
چشم‌هایم را برای دید بهتر ریز می‌کنم. دست دراز می‌کنم و جلو می‌روم…

رمان حوا به شیطان پناه می‌آورد

معرفی رمان حوا به شیطان پناه می‌آورد

رمان حوا به شیطان پناه می‌آورد

معرفی رمان حوا به شیطان پناه می‌آورد از شیدا زارع

روایتگر زندگی جانا دختری‌ست که چرخ فلک او را ناگزیر می‌کند تا به عقد مردی از جنس ثروت رضایت دهد. زندگی به کام او نمی‌چرخد تا اینکه جذب سیب ممنوعه‌ می‌شود و همان‌جا دل و قلبش به تسخیر درمی‌آید.
عشقی آتشین و پر فراز و نشیب…

در این رمان خواهید خواند:

سمیر سریع گفت:
_کجا؟
اگر در جمع نبودیم حتماً می‌گفتم سر قبرت!
اما لبخند زورکی زدم و گفتم:
_می‌رم پیش نسا.
نسا دوستم بود.
متقابلاً مادرجون هم جلوی سمیر لبخندی مصنوعی زد و گفت:
_برو عزیزم. خدا به همرات!
سمیر با ابروی بالا رفته‌ای گفت:
_برسونمت؟
_نه!
بلند شدم و آرام خداحافظی کردم. خواستم از در بیرون بروم که امیرحسین سریع گفت:
_واستا زن داداش کارت دارم!
پوفی کردم. امیرحسین خودش را به من رساند. درحالی‌که با هم همقدم شده بودیم و به سمت در خروجی می‌رفتیم پرسیدم:
_خب چی‌شده؟ چی‌کارم داشتی آقازاده؟
سرفه‌ی مصلحتی کرد و گلوی‌اش را صاف کرد. گفت:
_قول می‌دی به مادرجون نگی؟
_نچ، نمی‌گم!

معرفی رمان رویاهای عاشقانه از رحیم یوسف‌نژاد

معرفی رمان رویاهای عاشقانه

معرفی رمان رویاهای عاشقانه از رحیم یوسف‌نژاد

معرفی رمان رویاهای عاشقانه

رویاهای عاشقانه
به‌قلم: رحیم یوسف نژاد
ژانر: عاشقانه، اجتماعی

خلاصه:
فرهاد از بد روزگار، پدر و مادرش را در کودکی از دست می‌دهد و خاله‌اش که هرگز صاحب فرزندی نگشت، او را به فرزندی می‌پذیرد؛ زنی که زندگی و نفس‌هایش را مدیون خواهر بزرگ‌ترش، سیمین می‌داند. فرهاد عاشق نسیم که یک دختر معلول و معلم کوکان استثنائی‌است می‌شود و داستان با گرفتاری‌ها و موانع ازدواج آن‌ها پیش می‌رود؛ درحالی‌که فصل خزان نسیم، زودتر آنچه فکرش را بشود کرد، از راه می‌رسد؛ اما فرهاد در مسیر رسیدن به خزان، مجبور به گذر از بهاران و زمستان‌ها می‌شود و…

رویای اول

شالیزار
عشق ممکن است همچون شالیزاری سرسبز و خرم باشد.
ممکن است به رنگ یک فصل باشد؛ گاهی بهار رنگارنگ باشد و گاه زمستان برفی و سفید.
عشق ممکن است بوی باران باشد.

ممکن است رایحه‌ای دل‌انگیز و زاینده‌ی لحظه‌هایی عاشقانه برای دل‌های شکسته باشد.
سراب نیست بلکه دریای خروشانی از احساس به جان و دل شسته‌ی آدمی‌است.
مرحم درد است، آن زمان که لالایی مادرانه‌اش زخم‌های کودکانه‌ی قلب یک عاشق را التیام می‌دهد؛ مانند آسمان پر از درددل است و مانند زمینی‌است که دامنش پر از بغض نفس‌های آسمان خیس و گریان است.

می‌تواند برکه‌ای پر آب باشد و کبوتران مسافر و خسته بال را سیراب کند و مأوا دهد…
اما هرگز نمی‌تواند سراب باشد.
دلم ترانه می‌خواهد مانند عاشقانه‌های بی‌نشانه اما بی‌پایان.
ترانه‌های یک روستا و یا شاید خانه‌ای دل آرام… .

روزها و شاید هفته‌ها می‌شد که نویسنده دلش به نوشتن بند نشده بود. پرسش‌های بی‌پاسخی را در ذهنش مجسم می‌کرد.

نمی‌توانست دست روی دست بگذارد؛ باید پاسخی برای آن‌ها که گاه به گاه بر ذهنش هجوم می‌آوردند، پیدا می‌کرد.
تازه از آموزشگاه برگشته و دوشی گرفته بود. سه تارش را که دوستش پس آورده و مادرش آن‌را دم در اتاق گذاشته بود، داخل برد. چند روز پیش، دوستش سه تار را قرض گرفته بود.

دلش برای نواختن تنگ شده بود، اما دلش نمی‌خواست صدایش برای مادرش مزاحمتی داشته باشد. سه تار را در جای مخصوص خود در داخل کمد قرار داد و پشت میز کارش نشست. جوهر خودکارش داشت تمام می‌شد درحالی‌که دلش نمی‌خواست به همین زودی دست از نوشتن بردارد… .

معرفی رمان شکوفه سیب از سعیده نعیمی

معرفی رمان شکوفه سیب

معرفی رمان شکوفه سیب از سعیده نعیمی

شکوفه‌ سیب اثر بازنویسی‌ شده از بانو سعیده نعیمی، نویسنده‌ی خوش‌قلم و خالق رمان‌های تیری در مسیر، سیبل و… است.

شکوفه سیب ماجرای امیرسام سرباز معلمی‌ است که چندسال پیش برای خدمت به روستایی در استان فارس اعزام شده است و حال پس از گذشت چند سال از اتفاقاتی ناخوشایند و علاقه‌ای که بین او و یکی از شاگردانش شکل گرفته است، درست زمانی که دست تقدیر عمیق‌ترین خطِ فاصله را میان آن‌ها کشیده است، باز روبه‌روی یکدیکر قرار می‌گیرند…
داستان عشقی رویایی و زیبا به‌سان شکوفه‌های سیب که عطر مسحور کننده‌اش در خاطره‌ها ماناست.

در این رمان آمده است:

صدای باران با شِپ‌شِپی نرم به پنجره می‌خورد و از آثار هیاهوی باد و طوفان تابستانه‌ای که نیم ساعت پیش به راه افتاده بود، فقط همان ریتم ملایم و شیشه‌ی شکسته به‌جا مانده بود. پاهایم را به سمت پنجره کشاندم. شکسته‌های شیشه میان کاغذ کادویی که چهار سال پیش، خودم روی تن شیشه‌ها چسبانده بودم، گیر افتاده بودند. کمی از کاغذهای رنگ و رو رفته را پاره کردم و خرده شیشه‌ها روی طاقچه ریختند. تکه‌های‌شان را با احتیاط روی کاغذ ریختم. تمام حواسم را جمع کرده بودم تا چشمانم آن‌سوی حفره‌ای که در پنجره پدید آمده را نبیند.
صدای پای مادرم را که از پله‌ها بالا می‌آمد شنیدم. طاقت نیاورده بود با نم اشک‌هایی که یک‌ساعت پیش در چشمانم دیده بود، چند لحظه تنهایم بگذارد. به‌قول خودش آدم در تنهایی فکرهای ناجور به سرش می‌زند، یک لحظه غفلت می‌کند و بعد…
سایه‌اش که درگاه اتاق را پر کرد، سرم را به سمتش چرخاندم. با دیدنم لب‌هایش را چند میلی‌متر کش داد و با گویش و لهجه‌ی ”اَچُمی“ زبانمان گفت:
– چه باد و طیفونی راه افتاده. بارون ”خَمینه” است دیگه خبر نمی‌ده یه دفعه می‌گیره… الان بری نخلستون، زیر درختا پر شده از خرماهای رنگ گرفته و دُمباز.
در جوابش فقط سر تکان دادم. بالای سرم ایستاد و پنجره را باز کرد. سرش را بیرون برد. به همان حالت نشسته هم می‌توانستم روی پشت‌بام سیمانی را ببینم که از برگ و خاشاکی که باد با خود آورده، کاملاً کثیف شده. مادر میله‌ی کوتاه و آهنی‌ای که با آن آنتن تلویزیون را نگه می‌داشتیم، از پنجره فاصله داد و گفت:
– ببین باد چه زوری داره، گچ و سیمان به اون محکمی رو از جا کنده و زده به پنجره.
کاغذ کادو را به همراه شیشه‌ها داخل سطل انداختم اما همین که کمرم را راست کردم چشمم به پنجره‌ی باز افتاد و آب انبار!…